حكيم زجاجى
586
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بدانديش نهصد زن پاك داشت * به سر بر ز دست فلك خاك داشت 235 ز هر جايگه غارت آورده بود * به خون خوردن خلق خو كرده بود زنان ورا شاه آزاد كرد * به دانش سراى دل آباد كرد به هر چاكرى داد از آن دخترى * كه مىبود رخشانتر از اخترى از آن ملحدان هركه آمد به راه * بر ايشان به بگشود فرزانه راه تنى كاو نگرديد از راه باز * سرش را ببريد گردنفراز 240 زمين را از آن ملحدان كرد پاك * فرو برد فرق سران را به خاك برآورد نام نكو در جهان * از او گشت كفر و ضلالت نهان از آن مشركان گشت خالى زمين * چو بگشاد بر بدسگالان كمين ز افشين خليفه چنان شاد شد * كه در باغ شادى چو شمشاد شد به دست خودش تاج بر سر نهاد * ورا بر سر از لعل افسر نهاد 245 كشان كرد بر آسمان دامنش * يكى طوق زر كرد در گردنش ز ياقوت در ساعدش [ ياره ] كرد * به گردش ز مهر و وفا باره كرد ز زر كرد خلخال در پاى او * بر از چرخ گردنده شد جاى او مرصع كمر دادش آن روز هفت * ز نزديك آن شاه پيروز رفت به دو هفت خلعت به يك روز داد * شد از كار آن شاه پيروز شاد 250 به دو داد هفت اسب تازىنژاد * به رگ همچو آتش ، به تك همچو باد ببخشيد آن روز هفتش غلام * كنيزك ورا داد هفت آن همام درم داد او را هزاران هزار * يكى بار در ساعتى هفت بار به استر فرستاد زر بر درش * ز گردون برون برد مهر سرش خليفه بياراست يك روز بزم * چو فارغ شد از كار پيكار [ و ] رزم 255 درم داد گردنكشان را بسى * كرم كرد آن روز با هركسى بسى زر به سهل بن سنباط داد * دل نامداران دين كرد شاد به جعفر شنيدم كه دينار داد * بغا را جواهر به خروار داد بدان غازيان داد بسيار چيز * همان پور او را درم داد نيز در آن لشكر آن روز يك تن نماند * كه منشور انعام شه برنخواند 260 نگونبخت سى سال بر دار بود * دو پا بر زبر سر نگونسار بود